|
: :
: :
: :
: |
آدم |
|
|
|
|
: :
: :
: :
: |
حوّا |
|
|
| |
|
|
: :
: :
: :
: |
منطقه آزاد |
|
|
-23
آبان
+
اين مرد
يه شاهکاره!
به نظرم از نبوغ گذشته
ديگه!
اين مطلبش
رو بخونيد!.. اگرم حرفي
دارين يا
معترضين
به خودش بگين!
+ يه گله هم از شما دارم! ..
من اسم اين منطقه رو گذشتم
آزاد براي اينکه
شما،خواننده هاي عزيز
بتونيد اينجا حرفاتون رو
بزنيد! منظورم اينه که
اينجا رو بيشتر براي کساني
آماده کردم که دوست دارند
بعضي حرفاشون رو بزنند ولي
وقت و حوصله وبلاگ نويسي
ندارند. حالا شمامطلبتون
رو
بفرستيد!
اگه منتشر نشد
من خودم حساب اين وبلاگ
صاحاب رو ميرسم!
***
-22
آبان
امروز بالاخره تعداد
دفعاتي که سايتم مشاهده
شده بود از هزار گذشت! به
خودم تبريک ميگم و از شما
دوستان هم تشکر ميکنم.منتظر
نظرات همه شما هستم.
***
-21
آبان
آزداي زيادي هم چيز خوبي
نيست!;) خوبه بعضي وقتي آدم
علي رقم اينکه منطقه آزادي
براي براي بيان داره چيزي
نگه!
-20
آبان
دليل تاخيرم اين بود که يه
ويروس بسيار خشن و موزي
افتاده بود به جون پسرم!
ويروس نابود شد! من يه مودم
اکسترنال 56 کيلو ي فرد
اعلا خريدم! تبريک ميگم به
خودم!
-امروز دوباره تهران بارون
اومد. اونم چه باروني! به
به!جون ميداد براي پياده
روي! البته خيلي مهمه که با
کي ! ;)
- به زودي تو اين صفحه
تغيراتي ميخوام بدم که
شديدن به کمک شما دوستان
احتياجه. فردا اين قضيه رو
اعلام ميکنم.
***
-19
آبان
امروز مثل آدم هاي هاج و واج از ميدون ونک تا نزديک پارک ملت پياده رفتم. خيلي آروم... بيشتر آدما اينقدر
تند و تند حرکت ميکردند که من مونده بودم يعني واقعا" آدما اينقدر کارشون مهمه و اينقدر عجله دارند؟ چقد
خوب!... ولي بعضي وقتها آروم راه رفتن خيلي خوبه. چيزايي رو ميبيني که هيچوقت بهش دقت نميکردين.
بگذريم. اگه کسي حواسش بود و من رو ميديد حتما ميگفت اين بابا يا ديوونست يا عاشقه! من هم نميدونم
چمه! عاشق؟... اولش خودم هم همين فکر رو کردم! و بعد عميقا" خودم رو برسي کردم! ديدم هيچ اصري
از يک قلب که يه تير از وسطش رد شده باشه نيست! يه کويره تخته تخت! ... حالا فعلا که در حال برسي هستم
اگه کميته تحقيق و بررسيم به نتيجه رسيد! شايد به شما هم گفتم! ;)
***-18
آبان
امروزبعد از يه پياده روي
خيلي مفيد با يکي از
دوستاي عزيزم باهم به
اين نتيجه رسيديم که واقعا"
ملت ايران اينطوري هستند
که "در زمان خشکسالي و
کم آبي خيلي راحت تر اين رو
ميپذيرند که دليل کم آبي
ما اينه که اب رو صادر
ميکنند به عربستان تا
اينکه به خودشون زحمت بدن
و صبح که ميخوان مسواک
بزنن با يه ليوان اين کارو
بکنند نه اينکه شير آب رو
باز بذارند" . و صد البته
من هم جزوي از اين جامعه
هستم. هرچقدر هم که درست
فکر کنم تحت تاثير قرار
ميگيرم. مي خوام بگم من به
جاي اينکه انرژيم رو صرف
اين بکنم که خودم رو بسازم
و بهتر کنم و هر روز مسير
رشد شخصي رو طي کنم, همش
بايد مواظب باشم که از
هميني هم که هستم پائينتر
نيام.
من همش با خودم
فکر ميکنم که ما کي
ميخوايم بزرگ بشيم و
بفهميم که قرار نيست کسي
بياد و همه چيز رو درست کنه.
ما هنوز تو عوالم بچه اي
هستيم که تو خونه پدرش
زندگي ميکنه و براش مهم
نيست که پول اين خونه از
کجا مياد. نهايتا" به پدرش
شکايت ميکنه و از اينکه کم
بهش پول ميدن يه چند روزي
تو اعتصابه و پدر هم اگه
پدر با سياستي باشه پول
توجيبيش رويکم زياد ميکنه.
ولي ما هنوز بالغ نشديم!
حتي باور نداريم که يک راي
هم براي خودش يک رايه!
***-17 آبان
براي اونهايي که نگران اين
بودند که توي .NET سرمايه
گذاري کنند يا J2EE و ايده
اونها اين بود که چون JAVA IE6
رو پشتيباني نميکنه پس
جاوا آينده نداره بايد بگم
که شرکت SAP يکي از
معروفترين و بزرگترين
گروههاي نرم افزاري اروپا
و دنيا که بسيار هم معروفه
تصميم گرفته که محيط
کاريش رو به J2EE منتقل کنه!
اين خبر رو وپژه نامه
همشهري
به نقل از
فايننشيال تايمز عنوان
کرده.پس با خيال راحت پيش
به سوي J2EE.
- امروز انتخابمون رو
انجام داديم. اونطور که
خواب ديده بودم نشد! ولي در
هر حال خوشحالم که اين کار
با يک روال دموکراتيک
انجام شد. گرچه حريف قواعد
بازي رو رعايت نکرد و جر
زني کرد ولي مهم نيست. دليل
اين هم که ما به صورت ظاهري
موفق نشديم تقصير خودمون
بود و تجربه خوبي شد براي
من که وقتي با حريفي دست و
پنجه نرم مي کنم که خيلي
زرنگه و حتما" هم
جرزني خواهد کرد., بايد با
دقت بيشتري برخورد کنم. در
هر حال ما قواعد بازي رو
بهش اعتقاد داريم و من
معتقدم با اينکه مي
تونستيم اکثريت باشيم
و اشتباه ما و کم لطفي
دوستان مزيد بر علت شد, ولي
حالا که به صورت دموکراتيک
اين اتفاق افتاد ما بهش
ارج مي نهيم و گرچه نتيجش
اون چيزي نشد که من مي
خواستم ولي شخصا تعهد مي
کنم که به راي اقليتي که با
اشتباه خودمون تبديل به
اکثريت شدند احترام بذارم.
اين اولين قانون اين بازيه
و از اونجايي که من اين
بازي رو دوست دارم بهش
احترام ميذارم و با صداي
بلند ميگم : " زنده باد
مخالف من"
به اين دوست عزيز تبريک
ميگم و مطمئن باشه که من به
نتيجه راي گيري احترام
ميگذارم و حتي در
راستاي اهدافي که در آينده
تايين خواهد شد قدم
برخواهم داشت.
- به احتمال زياد جمعه عصر
با بروبچ مي خوايم بريم
"موج مرده" شنيدم
سينما قدس اين فيلم رو
آورده. اگه رفت, حتما"
براتون تعريف ميکنم.
***
-16 آبان
+دوست جديد و عزيزم((بهرام)) در يک email محبت آميز اين مساله رو عنوان
کرده که نقل قولي که ديروز راجع به کشور و ... گفته بودم و نميدونستم از کيه از
"جان.اف.کندي" هستش. ممنون از "بهرام"
+ راستي تاحالاپارک
ساعي رو تو بارون ديده
بوديد؟ فوق العاده بود.
جاي همتون رو خالي کردم
زير بارون. ميدونيد بعضي
وقتها هم "زير باران
بايد رفت, عشق را خاطره را
زير باران بايد جست, زير
باران بايد چيز نوشت, شادي
کرد, نيلوفرکاشت,.... زندگي
تر شدن پي در پي, زندگي اب
تني کردن در حوضچه اکنون
است"
البته بايد بگم بخشي از
اين تر شدن پي در پي رو طبق
معمول رانندگان عزيز که در
درياچه هاي خيابون وليعصر
ميفتند زحمتش رو کشيدند.
(اين تيکه رو براي فرنوش نوشتم که ايميل زده بود و گفته بود دلش براي ايران تنگ شده)
***
-اتفاقاي جالب امروز بغير
از اون تلفن کذايي :
+ با برو بچ رفتيم درکه
جاتون خالي هوا سرد بود
ولي عالي بود
دو تا از دوستاي خيلي
عزيزم امروز دوستيشون رو
بعد از دو ماه اعلام عمومي
کردند. اين دوستي رو به
هردوشون تبريک ميگم و
براشون آروزي موفقيت مي
کنند.
+ بالاخره سر فرصت رفتم و
ته و توي سايت هري
پاتر رو در آوردم. فردا
براتون راجع بهش مي نويسم.
+ راستي يکي از دوستان تذکر
خوبي داده بود, راجع به اون
نرم افزاري که براي درمان
سرطانه, اگه داونلودش کنيد
فقط وقتايي زمان سيستمتون
رو ميگريه و از منابع سخت
افزارتون استفاده مي کنه
که با کامپيوترتون کاري
نداشته باشيد و اگر هم در
حين کار از منابع استفاده
فقط در حدود 5% از زمان
پردازنده اصلي رو ميگيره.
***
+ ظاهرا ديروز
ما ميخواستيم بريم سوپر استار
نه استار برگر
که سلمان عزيز اين نکته رو کاملا" به صورت خصوصي
;) گوشزد کرد(آقا ممنون)
***
+ به نظر خودم
هم اين قسمت براي منطقه آزاد بودن يكم
تنگه!
***
+ امروز چندمه؟ آهان 13 ابان!
ميدونيد من هميشه باخودم فکر ميکنم! خيله بده آدم
تو رو دربايست اشتباهات گذشتش بمونه! شما چي فکر
ميکنين؟ حتما" بهم
بگين.
| | |
|
|
: :
: :
: :
:
|
نقل قول |
|
|
- حقيقي
دوست به ديدار نخست چنانت
درک خواهد کرد که ديگران
به هزاره اي! (ن.ق. : اوهام -
ر.باخ)
-همچنان که ساربان گفته
بود مرگ فردا بدتر از مرگ
امروز و روزهاي ديگر
نخواهد بود. هر روز مي
تواند روز زندگي يا مرگ
باشد. همه چيز بستگي به
مکتوب دارد.
(ن.ق.: کيمياگر- پ.کوئيلو)
-هنگامي که حقيقت را دانستي، هنگاميکه حقيقتا" آن را فهميدي! آنگاه ميتواني آن را از راههاي ساده تري به ديگران نشان دهي. (ن.ق : هيچ راهي دور نيست - ر.باخ)
- خرد و شور شما سکان و
بادبان کشتي روح شما هستند.
هرگاه بادبان يا سکان شما
بشکند, به اين سو وآن سو
سرگردان مي شويد, يا اينکه
در ميان دريا بر جا مي
ميانيد.زيرا که خرد اگربه
تنهايي فرمان براند, نيروي
بازدارنده است و شور
اگر نگهباني نداشته باشد
آتشي است که خود را هم مي
سوزاند..
(ن.ق: جبران خليل جبران -
پيامبر و ديوانه)
وبلاگري
بد درديه! (ن.ق: خودم)
-ما کي ميخوايم بزرگ بشيم؟(ن.ق:
خودم)
- وقتي حرفي براي گفتن
ندارم بهتره که سکوت کنم
(ن.ق : خودم)
- هرگز
مگوئيد "حقيقت" را
يافتم بگوييد "حقيقتي
را يافتم". (ن.ق : جبران
خليل جبران)
- نپرسيد کشورتان چه کاري
براي شما مي تواند بکند,بپرسيد
شما چه کاري مي توانيد
براي کشورتان بکنيد.
(ن.ق: جان.اف.کندي )
-هيچ آرزويي
در شما پديد نمي آيد مگر اينکه توانائيه تحقق آن
به واقعيت را دا شته باشيد. اما شايد رسيدن به آن
نياز به تلاش داشته باشد. (ن.ق :
ريچارد باخ)
من انسانهاي زيادي رو ديدم
که مي خواستند دنيا رو تغيير بدن ولي به جايي
نرسيدند.اونها مي خواستند ديگران رو تغيير بدهند
ولي هيچ تغييري در خودشون ايجاد نکنند.-
(ن.ق : کتاب Rich Dad's Guide To Financial
Freedome)
-دزدي هم براي خودش كلي
هنره! (ن.ق:
خودم)
| | |
|
|
: :
: :
: :
:
|
روياهاي نيمه شب |
|
|
- در
خواب فرشته اي بر من نازل
شد و گفت : چنان زي که گر
کردار و گفتارت،جهان در
نوشت شرمسار نباشي - حتي
اگر آنچه در نوشته اي
حقيقت نباشد.
-
خواب دنياي رو ديدم که در
اون هيچکس روياهاش رو
فراموش نمي کرد.! اصلا"
هيچ کس اهل فراموش کردن
نبود.
- ا! چرا همش من روياهام رو
تعريف کنم. يکم هم شما
تعريف کنيد. اگه خواستيد
اين کارو
انجام
بدين فقط کافيه
به من يه
ايميل بزنيد
تا من هم
روياتون رو رو وبلاگم
بذارم.
- دوست دارم صبح که از خواب
بيدار ميشم فرشته ها اومده
باشن و به اندازه يک هفته (بلکه
بيشتر) برام وبلاگ نوشته
باشن.
- با اين وضعي که پيش ميره
فکر کنم بايد خواب رويا
ديدن رو ببينم!
- چون نياز شديد به فکر
کردن دارم ترجيه ميدم امشب
خواب نبينم و با آرامش
کامل بخوابم.
- دوست دارم فردا که از
خواب بيدار ميشم اينقدر
بزرگ شده باشيم که تو
انتخابمون منطقي عمل کنيم!
(منظورم جريانات روز پنج
شنبه است )
دوست دارم امشب خواب ببينم
که ما ياد گرفتيم فقط براي
يه بار که شده جمع رو فداي
خود خواهيهاي شخصيمون
نکنيم.
با اين کرم
جديدي که سلمان
تو جون ما انداخته مگه ديگه براي من خواب
مونده که بخوام براتون تعريف کنم!
:-p ديشب
اصلا" خواب نديدم! يعني ديدم ولي خيلي
شخصيه!
| | |
|
|
|
|
| : :
: :
: :
:
|
بايگاني |
|
| |
- فکر کنم
يواش يواش کله پاچه مورچه
هه داره جور ميشه. انشاء ا..!
- مورچه چيه كه كله
پاچش چي باشه!
| | |
| |
| :
: :
: :
: : |
وبلاگ |
|
- سويس
:::::::::::::::::::::::::::
|x.22.Aban.1380.x|
"ساناز" راجع به نامه قبليش يه توضيحي برام فرستاده که اون رو خواهيد
خوند! من بايد اينجا متذکر بشم که اگر اشکالي در فهم نامه قبلي
بوده تقصير از منه! شايد بايد قبل از اينکه منتشرش کنم با "ساناز"
هماهنگ ميکردم. "ساناز" خانم بازم شرمنده!
"
... من اون روز که mailم رو در وبلاگت خوندم خيلي از چيزي که از اون ميشه
برداشت کرد شرمنده شدم.
يعني اينکه من اصلا" اون چيزي که از اون مطلب ميشه گرفت در نظر نداشتم
بگم.ببين! من به عنوان يه "آدم" {منظورش حوّا است} يا بهتر بگم يه "بشر"
{دقيقا"} فکر ميکنم هيچ وقت اجازه ندارم به هيچ مليتي توهين کنم و هر
چقدر هم که درياي اشکالاتي هستند با لفظ احمق يا هر چيزه ديگه اي
از اونا نام ببرم، چون اگر اين کار رو بکنم ديگه هيچ فرقي با اون چيزي که
فکر ميکنم همه رو دارم ازش نفي ميکنم ندارم(که متاسفانه اين مساله
در کشور ما که تقريبا" ميشه گفت يه جاي ايزوله است بيشتر ديده ميشه
و ما متاسفانه به خودمون اجازه ميديم به بعضي از مليتها که اونجا زندگي
ميکنند خيلي راحت توهين کنيم که البته من نميگم چون خودت بهتر از
من ميدوني).
حالا اينکه من منظورم از گفتن اون مطلب در نامه قبليم چي بود رو ميگم :
بايد بگم، اين جور کشورها مثل "سويس" که به جرات ميتونم بگم يه کشور
خاص در دنيا است! با يه اقتصاد قوي و و و مردم به خودشون زحمت نميدن که
به مسائل مهم در زندگي (البته از نظر من مهم بودن هم نسبيه و به آدما
بر ميگرده) توجهي کنن. زندگي را در يه چهار چوبه پيش پا افتاده ميبينند
و با يه تعريف خاص به خودش که از نظر من اينجاش در يه قسمتايي خوبه
و در قسمتايي بيشتر بچه گانه است.
ميتونم اينجوري منظورم رو بگم که ما در اونجا به خاطر اينکه در يک کشور
خاص با شرايط و مشکلات مربوط به خودش زندگي ميکنيم آدما مجبور به
فکر و انديشه ميشند، جوونا به دنبال اون چيزي که ندارند و ...
ولي در اين جور کشورها مثل "سويس" که همه چيز مثل لقمه آماده
شده ميمونه، مردم ديگه احتياج به فکر کردن ندارند و واقعا" ميگم يه جوره
خاصي خودشون را براي اين کارا به زحمت نميندازند. مثلا" تو فکر ميکني
چند درصدي از جووناي اينجا که وارد مرحله تحصيلات بالا ميشند( که ما اونو
دانشگاه ميدونيم)؟ فقط 3% و وقتي من ازشون سوال ميکنم خوب چرا بيشتر
درس نميخونيد ميگن چه فايده؟ آخريش چي؟ برو بابا! چرا خودم را و عمرم را
تلف کنم! به چه دردم ميخوره؟ ميتونم برم هنرستان يه شغل ياد بگيرم و بعدش
هم يه ذرّه حقوقم از بقيه آدمايي که رفتن دانشگاه کمتره ولي ميتونم باهاش
همه کاري بکنم. پس ببين اينه تفکره يه جوون اينجا. بعضي بچگيشون
اينه که چجوري گرس را ميتونن در سيگار بريزن و البته اين حداکثر تا 30
سالگي ميمونه بعد هم تموم ميشه ولي اون سن يه چيزه بسيار معموله
در بين جوونهاي اينجا. خيلي دخترها و پسرهاشون خوش قيافه و با
هر مزيته ظاهري که از نظر من يه آدم ميتونه داشته باشه! ولي من
هميشه اونارو مثل يه باربي (Barbie) ميبينم که فقط بايد تماشاشون
کرد و گفت خدا چه قدرتي داشته در خلقه آدمهاي زيبا.
من با خيلياشون صحبت کردم ولي هيچ کدون بيشتز از چند دقيقه
طول نکشيده. باهاشون يه مسافرت يه هفته اي هم رفتم و خيلي چيزا
از نزديک ديدم.ببين... با وصف اون چيزايي که گفتم، من از اين دلم هميشه
ميسوزه . ميگم ما تو ايران بچه هامون اين همه زحمت ميکشند! درس
ميخونن وقعا" از همه چيزشون ميگذرند ولي آخرش هيچي!براي همين هميشه
اين ناراحتي باهام هست! البته از حق هم نبايد گذشت گه يه مزيتهايي
هم دارند که کشورشون "سويس" شده! که لازم به گفتن هم نيست که از
چه سيستم قوي برخورداره.ولي از نظر من اين سيستم فقط از مردم يه
روبوت کاملا" برنامه ريزي شده ساخته که البته اين برنامه به نفعه خود
مردمه! اينا خيلي مزيتهاي خاص دارند که قاابل شمردن هست ولي
تمام حرف من با جووناشون بود که چقدر پوچ زندگي ميکنند.
.... يه آرزوهايي دارند که اگر بشنوي خندت ميگيره!
از يه چيزايي ذوق ميکنند که ما شايد اون صدها بعد از اون رو رد کرده
باشيم. در يه کلام به خاطره زندگي بسيار راحته که به خودشون
زياد فشار نميارن. البته فقط اينجا رو ميگم. يه چيزايي رو سخت
ميدونن که فقط بايد بهش خنديد! يا يه چيزايي رو مشکل ميدونند که
شايد ما اصلا" بهش نگاه هم نميکنيم. در واقع اينه که کاملا" بدون
هيچ گونه فلسفه اي زندگي ميکنند.
"
حرفاي ساناز رو خونديم! قبل از هر چيز خيلي خوشحالم که همچين
هموطنايي دارم. اينکه آدم حرف خودش رو تصحيح کنه و از همه مهمتر
نسبت به حرفي که ميزنه احساس مسئوليت کنه.
ميدونم که نوشتنه اينهمه مطلب براي ساناز کار سختي بوده ولي
با اينحال چون حس کرده که مطلبش رو يه عده ديگه ميخونند
براش مهم بوده که برداشت غلط نکنند!... چقدر خوبه که ماهم از
ساناز ياد بگيريم و خودمون رو در قبال حرفايي که ميزنيم يا مينويسيم
مسئول بدونيم.
براي اينکه من هم از ساناز تبعيت کنم بايد بگم که يکي ديگه
از
دوستان برام نامه اي فرستاده و راجع به مزاياي سويس يه حرفايي
زده که البته ساناز هم اشاراتي به اون داشته. اون مطلب رو در روزهاي
آينده براتون خواهم نوشت.
|
|
- چشمهايش
:::::::::::::::::::::::::::
|x.21.Aban.1380.x|
از اون شبهايي بود که همه فکرهام باهم قاطي شده بود! از يه طرف مثل هميشه داشتم با خودم کلنجار ميرفتم که بشريت
براي چي خلق شده و من اين وسط چه کاره هستم و از طرفي ديگه کاراي شرکت، روابطم با آدما و ... خلاصه خيلي ذهنم
مشغول بود.
سوار اتوبوس شدم و رديف آخر نشستم. اتوبوس راه افتاد. مدتي داشتم توي فکرام شنا ميکردم. اينقدر غرق شده بودم
که متوجه نشدم از اول راه داره نگاهم ميکنه.
نميدونم چرا ولي يکهو رشته افکارم براي يه لحظه پاره شد، انگار که سنگيني
نگاهش باعث اين کار شد. سرم رو بلند کردم. دوتا چشم ميشي رنگ مستقيم داشتن تو چشام نگاه ميکردن.
اول فکر کردم اشتباه ميکنم سرم رو انداختم پايين ولي دوباره نگاه کردم و همون نگاه. آره توي اولين نگاه اينو فهميده بودم.
چنان ارتباط قوي برقرار شده بود که ديگه حتي سرم رو نمي تونستم پايين بندازم. و در يک لحظه يک لحظه ناب و منحصر به فرد
همه چيز برام مشخص شد. دلم يکهو ريخت پايين! عين وقتي که از يه جايي ميفتي پايين و من افتاده بودم.
مطمئن بودم که اون هم همينطوره. براي چند دقيقه فقط نگاه! نگاه و نگاه. و توي اون چند لحظه انگار که به اندازه يک عمر
با چشمانمون باهم حرف زديم.انگار که يک عمر از هم جدا بوديم و يا اينکه همديگه رو گم کرده بوديم و توي اين چند لحظه
ميخوايم از همه دلتنگيها، خاطرات، دلهره ها و انتظارامون براي هم حرف بزنيم از غم فراغ و ... حرفهايي رو زديم که هيچ کلمه اي براي
بيانش وجود نداره. توي چشماش تمام کساني که دوست داشتم ديدم تو صورتش صورت تمام بشريت رو
حس کردم احساس نابه ناب رو تجربه کردم و به مفهوم واقعي عشق پي بردم.
نگاهش عمق نگاه تمام معشوقهاي دنيا رو داشت! نه!... نگاه عاشقا! نه ! نگاهش مفهوم عشق بود و بس! عشق
به همه چيز، همه کس ... دوست داشتن ناب. براي لحظاتي خودم رو و جهان را باهم و يگانه ديدم.
من اون شده بودم و اون من و ما همه!... خودم رو در صلح کامل با جهان اطرافم حس کردم. و براي يک لحظه ناب و منحصر به
فرد خالي از هرگونه سوال بودم. انگار تمام سوالاتم جواب داده شده بودند و من به راز خلقت پي برده بودم.
حس کردم که براي اولين بار دارم ميفهم وقتي که آدم حوا رو ديد چه حسي داشت. و من هم حس کردم حوا رو ميبينم.
حرف حرف و حرف! به اندازه يک عمر در اون چند لحظه فقط با چشمانمون حرف زديم. و توي اون لحظه پي به
مفهوم واقعي زندگيم بردم. و براي اولين بار براي خودم جايگاهي در جهان حس کردم. و به مفهوم وجوديم توي اين دنيا
پي بردم. آره! تو همون لحظه حس کردم که اهلي شدم.
و ناگهان يک نفر بين نگاهمون قرار گرفت! اتوبوس ايستاد. سرم رو پايين انداختم تا دوباره تمام احساس نابم رو جمع کنم و...
سرم رو بلند کردم! ... دلم حورري ريخت پايين! اين امکان نداشت! اون اونجا نبود! باورم نميشد... بلند شدم وداد زدم!
آقا نگه دار! نفهميدم که چطوري خودم رو وسط خيابون انداختم... اون همونجا بود. با همون نگاه به همون عمق!
ولي اينبار داشت لبخند ميزد. ايستادم و سعي کردم خودم رو غرق کنم. بسپرم...وا بدم... براي يک لحظه حس شهوديم
به من اخطار داد... سرم رو برگردوندم. نه! نه! يک کاميون به سرعت به طرفش حرکت ميکرد و ... تمام توانم رو جمع کردم
به طرفش پريدم ولي... دنيا دور سرم تيره و تار شد... ديگه هيچي نديدم.... وقتي به هوش اومدم کنار خيابون بودم و مردم
و راننده دورم جمع شده بودند... فقط سرم رو بلند کردم که ببينمش! خدايا! چرا حالا ! اين عادلانه نيست... نميدونم چطوري ولي
تمام توانم رو جمع کردم و به سمت جايي که تصادف شده بود رفتم... عين ديوونه ها دور خودم ميچرخيدم... نبود! نگاه کردم
و نگاه کردم... هيچ اثري ازش نبود.. حتي يه قطره خون ... حتي... به سمت راننده دويدم ... مردم حايلم شدند... فرياد ميزدم
کو! کجاست؟ کجا بردينش... و مردم عين اينکه يه ديوانه ديده باشند ميگفتند کي رو ... هيچ کس اون رو نديده بود...
باورم نميشد
اون نگاه... اونهمه حرف! خيلي واقعي بودند... و...
هنوز هم وقتي اون نگاه رو به خاطر ميارم... و اونهمه حرف رو باورم نميشه! نميدونم کي بود چي بود! اصلا" وجود داشت
يه فرشته بود.. تصوراتم بود.. نه! اون لبخند ابدي نميتونست فقط تصورات من باشه. درست به اندازه خودم واقعي بود...
از اون روز هرجا که ميرم و هرکي رو که ميبينم به دنبال اون چشمان هستم.
شما هم اگر روزي چشمي رو ديديد که جستجو ميکرد... آدرس من رو بهش بدين. گرچه ميدونم که اون الان من رو ميبينه
ولي نميدونم چرا به طرفم نمياد. شايد تويه دنياي ديگه منتظر منه! شايد هنوز وقتش نشده بود و من زودتر از موعد اون
رو ديدم.
پاييز 80 - چشمهايش
|
|
- براي
بزرگتراي کوچيک و
کوچيکتراي بزرگ
:::::::::::::::::::::::::::
|x.21.Aban.1380.x|
اين متن بخشي از يه داستانه شعره به اسم "دريا پري کاکل زري" از "گلي ترقي". اين کتاب يه بار چاپ شد و ديگه اجازه چاپ نگرفته. البته من شنيدم که يک
کتاب از "گلي ترقي" به تازگي چاپ شده که مطمئن نيست چه کتابيه. اگه شما مي دونستيد بهم بگين. راستش من متن کامل اين کتاب رو به صورت فايل
گرافيکي داشتم! ولي کپي رايت و اين حرفا ديگه! شرمندتونم. مگه اينکه خوده گلي خانم ترقي راضي باشن
قست اولش
رو
ميتونيد اينجا ببينيد.
در حين اينکه داشتم اين متن رو مي نوشتم يه Search تو سايت Google و
چند صفحه از کتاب خاطرات پراکنده -داستان خدمتکار -رو ازش پيدا کردم.
- پاي ادامه داد : (( واقعيت نه کاري به نمودها دارد و نه به ديد محدود ما. واقعي
| | | |