Free Web Hosting by Netfirms
Web Hosting by Netfirms | Free Domain Names by Netfirms



 يه گاز سيب سرخ

 
احوالپرسي بايگاني الاتصالات روياهاي نيمه شب نقل قول منطقه أزاد هوم : : : : : : : :
 
بازگشت به صفحه اصلي بايگاني  13.آبان.1380 -  22.آبان.1380 

: : : : : :  

آدم   

: : : : : :  

حوّا  

: : : : : :  

منطقه آزاد  
-23 آبان
+ اين مرد يه شاهکاره! به نظرم از نبوغ گذشته ديگه! 
اين مطلبش رو بخونيد!.. اگرم حرفي دارين يا معترضين به خودش بگين!
+ يه گله هم از شما دارم! .. من اسم اين منطقه رو گذشتم آزاد براي اينکه شما،خواننده هاي عزيز بتونيد اينجا حرفاتون رو بزنيد!  منظورم اينه که اينجا رو بيشتر براي کساني آماده کردم که دوست دارند بعضي حرفاشون رو بزنند ولي وقت و حوصله وبلاگ نويسي ندارند. حالا شمامطلبتون رو بفرستيد! اگه منتشر نشد من خودم حساب اين وبلاگ صاحاب رو ميرسم!


***

-22 آبان
امروز بالاخره تعداد دفعاتي که سايتم مشاهده شده بود از هزار گذشت! به خودم تبريک ميگم و از شما دوستان هم تشکر ميکنم.منتظر نظرات همه شما هستم.

***

-21 آبان
آزداي زيادي هم چيز خوبي نيست!;) خوبه بعضي وقتي آدم علي رقم اينکه منطقه آزادي براي براي بيان داره چيزي نگه!

-20 آبان
دليل تاخيرم اين بود که يه ويروس بسيار خشن و موزي افتاده بود به جون پسرم!
ويروس نابود شد! من يه مودم اکسترنال 56 کيلو ي فرد اعلا خريدم! تبريک ميگم به خودم!
-امروز دوباره تهران بارون اومد. اونم چه باروني! به به!جون ميداد براي پياده روي! البته خيلي مهمه که با کي ! ;)

- به زودي تو اين صفحه تغيراتي ميخوام بدم که شديدن به کمک شما دوستان احتياجه. فردا اين قضيه رو اعلام ميکنم.

***

-19 آبان
امروز مثل آدم هاي هاج و واج از ميدون ونک تا نزديک پارک ملت پياده رفتم. خيلي آروم... بيشتر آدما اينقدر
تند و تند حرکت ميکردند که من مونده بودم يعني واقعا" آدما اينقدر کارشون مهمه و اينقدر عجله دارند؟ چقد خوب!... ولي بعضي وقتها آروم راه رفتن خيلي خوبه. چيزايي رو ميبيني که هيچوقت بهش دقت نميکردين. بگذريم. اگه کسي حواسش بود و من رو ميديد حتما ميگفت اين بابا يا ديوونست يا عاشقه! من هم نميدونم چمه! عاشق؟... اولش خودم هم همين فکر رو کردم! و بعد عميقا" خودم رو برسي کردم! ديدم هيچ اصري از يک قلب که يه تير از وسطش رد شده باشه نيست! يه کويره تخته تخت! ... حالا فعلا که در حال برسي هستم اگه کميته تحقيق و بررسيم به نتيجه رسيد! شايد به شما هم گفتم! ;)

***
-18 آبان
امروزبعد از يه پياده روي خيلي مفيد با يکي از دوستاي عزيزم باهم به  اين نتيجه رسيديم که واقعا" ملت ايران اينطوري هستند که "در زمان خشکسالي و کم آبي خيلي راحت تر اين رو ميپذيرند که دليل کم آبي ما اينه که اب رو صادر ميکنند به عربستان تا اينکه به خودشون زحمت بدن و صبح که ميخوان مسواک بزنن با يه ليوان اين کارو بکنند نه اينکه شير آب رو باز بذارند" . و صد البته من هم جزوي از اين جامعه هستم. هرچقدر هم که درست فکر کنم تحت تاثير قرار ميگيرم. مي خوام بگم من به جاي اينکه انرژيم رو صرف اين بکنم که خودم رو بسازم و بهتر کنم و هر روز مسير رشد شخصي رو طي کنم, همش بايد مواظب باشم که از هميني هم که هستم پائينتر نيام.
من همش با خودم فکر ميکنم که ما کي ميخوايم بزرگ بشيم و بفهميم که قرار نيست کسي بياد و همه چيز رو درست کنه. ما هنوز تو عوالم بچه اي هستيم که تو خونه پدرش زندگي ميکنه و براش مهم نيست که پول اين خونه از کجا مياد. نهايتا" به پدرش شکايت ميکنه و از اينکه کم بهش پول ميدن يه چند روزي تو اعتصابه و پدر هم اگه پدر با سياستي باشه پول توجيبيش رويکم زياد ميکنه.
ولي ما هنوز بالغ نشديم! حتي باور نداريم که يک راي هم براي خودش يک رايه! 

***
-17 آبان
براي اونهايي که نگران اين بودند که توي .NET سرمايه گذاري کنند يا J2EE و ايده اونها اين بود که چون JAVA IE6 رو پشتيباني نميکنه پس جاوا آينده نداره بايد بگم که  شرکت SAP يکي از معروفترين و بزرگترين گروههاي نرم افزاري اروپا و دنيا که بسيار هم معروفه تصميم گرفته که  محيط کاريش رو به J2EE منتقل کنه! اين خبر رو وپژه نامه همشهري به نقل از فايننشيال تايمز عنوان کرده.پس با خيال راحت پيش به سوي J2EE.

- امروز انتخابمون رو انجام داديم. اونطور که خواب ديده بودم نشد! ولي در هر حال خوشحالم که اين کار با يک روال دموکراتيک انجام شد. گرچه حريف قواعد بازي رو رعايت نکرد و جر زني کرد ولي مهم نيست. دليل اين هم که ما به صورت ظاهري موفق نشديم تقصير خودمون بود و تجربه خوبي شد براي من که وقتي با حريفي دست و پنجه نرم مي کنم که خيلي زرنگه و حتما" هم  جرزني خواهد کرد., بايد با دقت بيشتري برخورد کنم. در هر حال ما قواعد بازي رو بهش اعتقاد داريم و من معتقدم با اينکه مي تونستيم اکثريت باشيم  و اشتباه ما و کم لطفي دوستان مزيد بر علت شد, ولي حالا که به صورت دموکراتيک اين اتفاق افتاد ما بهش ارج مي نهيم و گرچه نتيجش اون چيزي نشد که من مي خواستم ولي شخصا تعهد مي کنم که به راي اقليتي که با اشتباه خودمون تبديل به اکثريت شدند احترام بذارم.
اين اولين قانون اين بازيه و از اونجايي که من اين بازي رو دوست دارم بهش احترام ميذارم و با صداي بلند ميگم : " زنده باد مخالف  من"
به اين دوست عزيز تبريک ميگم و مطمئن باشه که من به نتيجه راي گيري احترام ميگذارم و حتي  در راستاي اهدافي که در آينده تايين خواهد شد قدم برخواهم داشت.

- به احتمال زياد جمعه عصر با بروبچ مي خوايم بريم "موج مرده" شنيدم سينما قدس اين فيلم رو آورده. اگه رفت, حتما" براتون تعريف ميکنم.

***

-16 آبان

+دوست جديد و عزيزم((بهرام)) در يک email محبت آميز اين مساله رو عنوان کرده که نقل قولي که ديروز راجع به کشور و ... گفته بودم و نميدونستم از کيه از "جان.اف.کندي" هستش. ممنون از "بهرام"

+  راستي تاحالاپارک ساعي رو تو بارون ديده بوديد؟ فوق العاده بود. جاي همتون رو خالي کردم زير بارون. ميدونيد بعضي وقتها هم "زير باران بايد رفت, عشق را خاطره را زير باران بايد جست, زير باران بايد چيز نوشت, شادي کرد, نيلوفرکاشت,.... زندگي تر شدن پي در پي, زندگي اب تني کردن در حوضچه اکنون است"
البته بايد بگم بخشي از اين تر شدن پي در پي رو طبق معمول رانندگان عزيز که در درياچه هاي خيابون وليعصر ميفتند زحمتش رو کشيدند.
(اين تيکه رو براي فرنوش نوشتم که ايميل زده بود و گفته بود دلش براي ايران تنگ شده)
***

-اتفاقاي جالب امروز بغير از اون تلفن کذايي :

+ با برو بچ رفتيم درکه جاتون خالي هوا سرد بود ولي عالي بود
دو تا از دوستاي خيلي عزيزم امروز دوستيشون رو بعد از دو ماه اعلام عمومي کردند. اين دوستي رو به هردوشون تبريک ميگم و براشون آروزي موفقيت مي کنند.

+  بالاخره سر فرصت رفتم و ته و توي سايت هري پاتر رو در آوردم. فردا براتون راجع بهش مي نويسم.

+ راستي يکي از دوستان تذکر خوبي داده بود, راجع به اون نرم افزاري که براي درمان سرطانه, اگه داونلودش کنيد فقط وقتايي زمان سيستمتون رو ميگريه و از منابع سخت افزارتون استفاده مي کنه که با کامپيوترتون کاري نداشته باشيد و اگر هم در حين کار از منابع استفاده فقط در حدود 5% از زمان پردازنده اصلي رو ميگيره.

***

+  ظاهرا ديروز ما ميخواستيم بريم سوپر استار  نه استار برگر که سلمان عزيز اين نکته رو کاملا" به صورت خصوصي ;) گوشزد کرد(آقا ممنون) 

***

+  به نظر خودم هم اين قسمت براي منطقه آزاد بودن يكم تنگه!

***

+  امروز چندمه؟ آهان 13 ابان! ميدونيد من هميشه باخودم فکر ميکنم! خيله بده آدم تو رو دربايست اشتباهات گذشتش بمونه! شما چي فکر ميکنين؟ حتما" بهم بگين.


: : : : : : :  

 نقل قول   
- حقيقي دوست به ديدار نخست چنانت درک خواهد کرد که ديگران به هزاره اي! (ن.ق. : اوهام - ر.باخ)

-همچنان که ساربان گفته بود مرگ فردا بدتر از مرگ امروز و روزهاي ديگر نخواهد بود. هر روز مي تواند روز زندگي يا مرگ باشد. همه چيز بستگي به مکتوب دارد.
(ن.ق.: کيمياگر- پ.کوئيلو)

-هنگامي که حقيقت را دانستي، هنگاميکه حقيقتا" آن را فهميدي! آنگاه ميتواني آن را از راههاي ساده تري به ديگران نشان دهي. (ن.ق : هيچ راهي دور نيست - ر.باخ)

- خرد و شور شما سکان و بادبان کشتي روح شما هستند. هرگاه بادبان يا سکان شما بشکند, به اين سو وآن سو سرگردان مي شويد, يا اينکه در ميان دريا بر جا مي ميانيد.زيرا که خرد اگربه تنهايي فرمان براند, نيروي بازدارنده است و شور  اگر نگهباني نداشته باشد آتشي است که خود را هم مي سوزاند..
(ن.ق: جبران خليل جبران - پيامبر و ديوانه)

وبلاگري بد درديه! (ن.ق: خودم)

-ما کي ميخوايم بزرگ بشيم؟(ن.ق: خودم)

- وقتي حرفي براي گفتن ندارم بهتره که سکوت کنم (ن.ق : خودم)

- هرگز مگوئيد "حقيقت" را يافتم بگوييد "حقيقتي را يافتم". (ن.ق : جبران خليل جبران) 

- نپرسيد کشورتان چه کاري براي شما مي تواند بکند,بپرسيد شما چه کاري مي توانيد براي کشورتان بکنيد.
(ن.ق: جان.اف.کندي )

-هيچ آرزويي در شما پديد نمي آيد مگر اينکه توانائيه تحقق آن به واقعيت را دا شته باشيد. اما شايد رسيدن به آن نياز به تلاش داشته باشد.
(ن.ق : ريچارد باخ)

من انسانهاي زيادي رو ديدم که مي خواستند دنيا رو تغيير بدن ولي به جايي نرسيدند.اونها مي خواستند ديگران رو تغيير بدهند ولي هيچ تغييري در خودشون ايجاد نکنند.-  (ن.ق : کتاب Rich Dad's Guide To Financial Freedome)

 -دزدي هم  براي خودش كلي هنره!
(ن.ق:  خودم)


: : : : : : :  

روياهاي نيمه شب   
- در خواب فرشته اي بر من نازل شد و گفت : چنان زي که گر کردار و گفتارت،جهان در نوشت شرمسار نباشي - حتي اگر آنچه در نوشته اي حقيقت نباشد. 

- خواب دنياي رو ديدم که در اون هيچکس روياهاش رو فراموش نمي کرد.! اصلا" هيچ کس اهل فراموش کردن نبود.

- ا! چرا همش من روياهام رو تعريف کنم. يکم هم شما تعريف کنيد. اگه خواستيد اين کارو انجام بدين فقط کافيه به من يه ايميل بزنيد تا من هم روياتون رو رو وبلاگم بذارم.

- دوست دارم صبح که از خواب بيدار ميشم فرشته ها اومده باشن و به اندازه يک هفته (بلکه بيشتر) برام وبلاگ نوشته باشن.

- با اين وضعي که پيش ميره فکر کنم بايد خواب رويا ديدن رو ببينم!

 - چون نياز شديد به فکر کردن دارم ترجيه ميدم امشب خواب نبينم و با آرامش کامل بخوابم.

- دوست دارم فردا که از خواب بيدار ميشم اينقدر بزرگ شده باشيم که تو انتخابمون منطقي عمل کنيم!
(منظورم جريانات روز پنج شنبه است )

دوست دارم امشب خواب ببينم که ما ياد گرفتيم فقط براي يه بار که شده جمع رو فداي خود خواهيهاي شخصيمون نکنيم.

با اين کرم جديدي که سلمان تو جون ما انداخته مگه ديگه براي من خواب مونده که بخوام براتون تعريف کنم!

:-p ديشب اصلا" خواب نديدم! يعني ديدم ولي خيلي شخصيه!



: : : : : : :  

الاتصالات   

 : : : : : : :   بايگاني   
 
  • فکر کنم يواش يواش کله پاچه مورچه هه داره جور ميشه. انشاء ا..!
  • مورچه چيه كه كله پاچش چي باشه!
: : : : : : :   وبلاگ
  • سويس
    :::::::::::::::::::::::::::
    |x.22.Aban.1380.x|
    "ساناز" راجع به نامه قبليش يه توضيحي برام فرستاده که اون رو خواهيد
    خوند! من بايد اينجا متذکر بشم که اگر اشکالي در فهم نامه قبلي
    بوده تقصير از منه! شايد بايد قبل از اينکه منتشرش کنم با "ساناز"
    هماهنگ ميکردم. "ساناز" خانم بازم شرمنده!


    ... من اون روز که mailم رو در وبلاگت خوندم خيلي از چيزي که از اون ميشه 
    برداشت کرد شرمنده شدم.
    يعني اينکه من اصلا" اون چيزي که از اون مطلب ميشه گرفت در نظر نداشتم
    بگم.ببين! من به عنوان يه "آدم" {منظورش حوّا است} يا بهتر بگم يه "بشر"
    {دقيقا"} فکر ميکنم هيچ وقت اجازه ندارم به هيچ مليتي توهين کنم و هر 
    چقدر هم که درياي اشکالاتي هستند با لفظ احمق يا هر چيزه ديگه اي
    از اونا نام ببرم، چون اگر اين کار رو بکنم ديگه هيچ فرقي با اون چيزي که
    فکر ميکنم همه رو دارم ازش نفي ميکنم ندارم(که متاسفانه اين مساله
    در کشور ما که تقريبا" ميشه گفت يه جاي ايزوله است بيشتر ديده ميشه
    و ما متاسفانه به خودمون اجازه ميديم به بعضي از مليتها که اونجا زندگي 
    ميکنند خيلي راحت توهين کنيم که البته من نميگم چون خودت بهتر از
    من ميدوني).
    حالا اينکه من منظورم از گفتن اون مطلب در نامه قبليم چي بود رو ميگم :
    بايد بگم، اين جور کشورها مثل "سويس" که به جرات ميتونم بگم يه کشور
    خاص در دنيا است! با يه اقتصاد قوي و و و مردم به خودشون زحمت نميدن که
    به مسائل مهم در زندگي (البته از نظر من مهم بودن هم نسبيه و به آدما
    بر ميگرده) توجهي کنن. زندگي را در يه چهار چوبه پيش پا افتاده ميبينند
    و با يه تعريف خاص به خودش که از نظر من اينجاش در يه قسمتايي خوبه 
    و در قسمتايي بيشتر بچه گانه است. 
    ميتونم اينجوري منظورم رو بگم که ما در اونجا به خاطر اينکه در يک کشور 
    خاص با شرايط و مشکلات مربوط به خودش زندگي ميکنيم آدما مجبور به
    فکر و انديشه ميشند، جوونا به دنبال اون چيزي که ندارند و ...
    ولي در اين جور کشورها مثل "سويس" که همه چيز مثل لقمه آماده
    شده ميمونه، مردم ديگه احتياج به فکر کردن ندارند و واقعا" ميگم يه جوره
    خاصي خودشون را براي اين کارا به زحمت نميندازند. مثلا" تو فکر ميکني
    چند درصدي از جووناي اينجا که وارد مرحله تحصيلات بالا ميشند( که ما اونو
    دانشگاه ميدونيم)؟ فقط 3% و وقتي من ازشون سوال ميکنم خوب چرا بيشتر
    درس نميخونيد ميگن چه فايده؟ آخريش چي؟ برو بابا! چرا خودم را و عمرم را 
    تلف کنم! به چه دردم ميخوره؟ ميتونم برم هنرستان يه شغل ياد بگيرم و بعدش
    هم يه ذرّه حقوقم از بقيه آدمايي که رفتن دانشگاه کمتره ولي ميتونم باهاش 
    همه کاري بکنم. پس ببين اينه تفکره يه جوون اينجا. بعضي بچگيشون 
    اينه که چجوري گرس را ميتونن در سيگار بريزن و البته اين حداکثر تا 30 
    سالگي ميمونه بعد هم تموم ميشه ولي اون سن يه چيزه بسيار معموله
    در بين جوونهاي اينجا. خيلي دخترها و پسرهاشون خوش قيافه و با
    هر مزيته ظاهري که از نظر من يه آدم ميتونه داشته باشه! ولي من 
    هميشه اونارو مثل يه باربي (Barbie) ميبينم که فقط بايد تماشاشون
    کرد و گفت خدا چه قدرتي داشته در خلقه آدمهاي زيبا.
    من با خيلياشون صحبت کردم ولي هيچ کدون بيشتز از چند دقيقه
    طول نکشيده. باهاشون يه مسافرت يه هفته اي هم رفتم و خيلي چيزا
    از نزديک ديدم.ببين... با وصف اون چيزايي که گفتم، من از اين دلم هميشه
    ميسوزه . ميگم ما تو ايران بچه هامون اين همه زحمت ميکشند! درس
    ميخونن وقعا" از همه چيزشون ميگذرند ولي آخرش هيچي!براي همين هميشه
    اين ناراحتي باهام هست! البته از حق هم نبايد گذشت گه يه مزيتهايي
    هم دارند که کشورشون "سويس" شده! که لازم به گفتن هم نيست که از 
    چه سيستم قوي برخورداره.ولي از نظر من اين سيستم فقط از مردم يه 
    روبوت کاملا" برنامه ريزي شده ساخته که البته اين برنامه به نفعه خود
    مردمه! اينا خيلي مزيتهاي خاص دارند که قاابل شمردن هست ولي 
    تمام حرف من با جووناشون بود که چقدر پوچ زندگي ميکنند.
    .... يه آرزوهايي دارند که اگر بشنوي خندت ميگيره!
    از يه چيزايي ذوق ميکنند که ما شايد اون صدها بعد از اون رو رد کرده
    باشيم. در يه کلام به خاطره زندگي بسيار راحته که به خودشون
    زياد فشار نميارن. البته فقط اينجا رو ميگم. يه چيزايي رو سخت
    ميدونن که فقط بايد بهش خنديد! يا يه چيزايي رو مشکل ميدونند که
    شايد ما اصلا" بهش نگاه هم نميکنيم. در واقع اينه که کاملا" بدون
    هيچ گونه فلسفه اي زندگي ميکنند. 
    "
    حرفاي ساناز رو خونديم! قبل از هر چيز خيلي خوشحالم که همچين 
    هموطنايي دارم. اينکه آدم حرف خودش رو تصحيح کنه و از همه مهمتر
    نسبت به حرفي که ميزنه احساس مسئوليت کنه.
    ميدونم که نوشتنه اينهمه مطلب براي ساناز کار سختي بوده ولي
    با اينحال چون حس کرده که مطلبش رو يه عده ديگه ميخونند
    براش مهم بوده که برداشت غلط نکنند!... چقدر خوبه که ماهم از
    ساناز ياد بگيريم و خودمون رو در قبال حرفايي که ميزنيم يا مينويسيم
    مسئول بدونيم.

    براي اينکه من هم از ساناز تبعيت کنم بايد بگم که يکي ديگه از
    دوستان برام نامه اي فرستاده و راجع به مزاياي سويس يه حرفايي
    زده که البته ساناز هم اشاراتي به اون داشته. اون مطلب رو در روزهاي
    آينده براتون خواهم نوشت.

  • چشمهايش
    :::::::::::::::::::::::::::
    |x.21.Aban.1380.x|
    از اون شبهايي بود که همه فکرهام باهم قاطي شده بود! از يه طرف مثل هميشه داشتم با خودم کلنجار ميرفتم که بشريت
    براي چي خلق شده و من اين وسط چه کاره هستم و از طرفي ديگه کاراي شرکت، روابطم با آدما و ... خلاصه خيلي ذهنم مشغول بود.  سوار اتوبوس شدم و رديف آخر نشستم. اتوبوس راه افتاد. مدتي داشتم توي فکرام شنا ميکردم. اينقدر غرق شده بودم که متوجه نشدم از اول راه داره نگاهم ميکنه.
    نميدونم چرا ولي يکهو رشته افکارم براي يه لحظه پاره شد، انگار که سنگيني نگاهش باعث اين کار شد. سرم رو بلند کردم. دوتا چشم ميشي رنگ مستقيم داشتن تو چشام نگاه ميکردن. اول فکر کردم اشتباه ميکنم سرم رو انداختم پايين ولي دوباره نگاه کردم و همون نگاه. آره توي اولين نگاه اينو فهميده بودم. چنان ارتباط قوي برقرار شده بود که ديگه حتي سرم رو نمي تونستم پايين بندازم. و در يک لحظه يک لحظه ناب و منحصر به فرد همه چيز برام مشخص شد. دلم يکهو ريخت پايين! عين وقتي که از يه جايي ميفتي پايين و من افتاده بودم. مطمئن بودم که اون هم همينطوره. براي چند دقيقه فقط نگاه! نگاه و نگاه. و توي اون چند لحظه انگار که به اندازه يک عمر با چشمانمون باهم حرف زديم.انگار که يک عمر از هم جدا بوديم و يا اينکه همديگه رو گم کرده بوديم و توي اين چند لحظه ميخوايم از همه دلتنگيها، خاطرات، دلهره ها و انتظارامون براي هم حرف بزنيم از غم فراغ و ... حرفهايي رو زديم که هيچ کلمه اي براي بيانش وجود نداره. توي چشماش تمام کساني که دوست داشتم ديدم تو صورتش صورت تمام بشريت رو حس کردم احساس نابه ناب رو تجربه کردم و به مفهوم واقعي عشق پي بردم. نگاهش عمق نگاه تمام معشوقهاي دنيا رو داشت! نه!... نگاه عاشقا! نه ! نگاهش مفهوم عشق بود و بس! عشق به همه چيز، همه کس ... دوست داشتن ناب. براي لحظاتي خودم رو و جهان را باهم و يگانه ديدم.  من اون شده بودم و اون من و ما همه!... خودم رو در صلح کامل با جهان اطرافم حس کردم. و براي يک لحظه ناب و منحصر به فرد خالي از هرگونه سوال بودم. انگار تمام سوالاتم جواب داده شده بودند و من به راز خلقت پي برده بودم. حس کردم که براي اولين بار دارم ميفهم وقتي که آدم حوا رو ديد چه حسي داشت. و من هم حس کردم حوا رو ميبينم. حرف حرف و حرف! به اندازه يک عمر در اون چند لحظه فقط با چشمانمون حرف زديم. و توي اون لحظه پي به مفهوم واقعي زندگيم بردم. و براي اولين بار براي خودم جايگاهي در جهان حس کردم. و به مفهوم وجوديم توي اين دنيا پي بردم. آره! تو همون لحظه حس کردم که اهلي شدم. و ناگهان يک نفر بين نگاهمون قرار گرفت! اتوبوس ايستاد. سرم رو پايين انداختم تا دوباره تمام احساس نابم رو جمع کنم و... سرم رو بلند کردم! ... دلم حورري ريخت پايين! اين امکان نداشت! اون اونجا نبود! باورم نميشد... بلند شدم وداد زدم!  آقا نگه دار! نفهميدم که چطوري خودم رو وسط خيابون انداختم... اون همونجا بود. با همون نگاه به همون عمق!  ولي اينبار داشت لبخند ميزد. ايستادم و سعي کردم خودم رو غرق کنم. بسپرم...وا بدم... براي يک لحظه حس شهوديم به من اخطار داد... سرم رو برگردوندم. نه! نه! يک کاميون به سرعت به طرفش حرکت ميکرد و ... تمام توانم رو جمع کردم به طرفش پريدم ولي... دنيا دور سرم تيره و تار شد... ديگه هيچي نديدم.... وقتي به هوش اومدم کنار خيابون بودم و مردم و راننده دورم جمع شده بودند... فقط سرم رو بلند کردم که ببينمش! خدايا! چرا حالا ! اين عادلانه نيست... نميدونم چطوري ولي تمام توانم رو جمع کردم و به سمت جايي که تصادف شده بود رفتم... عين ديوونه ها دور خودم ميچرخيدم... نبود! نگاه کردم و نگاه کردم... هيچ اثري ازش نبود.. حتي يه قطره خون ... حتي... به سمت راننده دويدم ... مردم حايلم شدند... فرياد ميزدم کو! کجاست؟ کجا بردينش... و مردم عين اينکه يه ديوانه ديده باشند ميگفتند کي رو ... هيچ کس اون رو نديده بود...
    باورم نميشد اون نگاه... اونهمه حرف! خيلي واقعي بودند... و... هنوز هم وقتي اون نگاه رو به خاطر ميارم... و اونهمه حرف رو باورم نميشه! نميدونم کي بود چي بود! اصلا" وجود داشت يه فرشته بود.. تصوراتم بود.. نه! اون لبخند ابدي نميتونست فقط تصورات من باشه. درست به اندازه خودم واقعي بود... از اون روز هرجا که ميرم و هرکي رو که ميبينم به دنبال اون چشمان هستم. شما هم اگر روزي چشمي رو ديديد که جستجو ميکرد... آدرس من رو بهش بدين. گرچه ميدونم که اون الان من رو ميبينه ولي نميدونم چرا به طرفم نمياد. شايد تويه دنياي ديگه منتظر منه! شايد هنوز وقتش نشده بود و من زودتر از موعد اون  رو ديدم.
    پاييز 80 - چشمهايش

  • براي بزرگتراي کوچيک و کوچيکتراي بزرگ
    :::::::::::::::::::::::::::
    |x.21.Aban.1380.x|

    اين متن بخشي از يه داستانه شعره به اسم "دريا پري کاکل زري" از "گلي ترقي". اين کتاب يه بار چاپ شد و ديگه اجازه چاپ نگرفته. البته من شنيدم که يک 
    کتاب از "گلي ترقي" به تازگي چاپ شده که مطمئن نيست چه کتابيه. اگه شما مي دونستيد بهم بگين. راستش من متن کامل اين کتاب رو به صورت فايل گرافيکي داشتم! ولي کپي رايت و اين حرفا ديگه! شرمندتونم. مگه اينکه خوده گلي خانم ترقي راضي باشن
    قست اولش رو ميتونيد اينجا ببينيد.

    در حين اينکه داشتم اين متن رو مي نوشتم يه Search تو سايت Google و چند صفحه از کتاب خاطرات پراکنده -داستان خدمتکار -رو ازش پيدا کردم.


  • پاي ادامه داد : (( واقعيت نه کاري به نمودها دارد و نه به ديد محدود ما. واقعيت تجلي عشق است، عشق ناب و کامل که با قلم موي زمان و مکان خدشه دار نشده است. هيچ وقت تا بحال به جهان، با کائنات،
    با همه آنچه هست، آن قدر احساس يک يبودن کرده ايد که عشق تسخيرتان کند؟)) نگاهش را از لسلي گرفت، رو به من کرد و گفت :(( واقعيت يعني اين. حقيقت يعني اين. همانطور که آنچه
    از طلوع نقش مي شود، به هنرمند بستگي دارد، چيزي که ما از واقعيت مي پردازيم هم به خود ما بستگي دارد...
    ....
    شکي نيست که طلوع هميشه خواهد بود، اما انسانهاي خاکي هيچ چيز از آن نمي فهمند. و سرانجام حتي افسانه زيبايي آن هم در ذهنشان بي رنگ ميشود.
    ((ريچارد باخ - يگانه))

  •  اون تغييراتي که قولش رو داده بودم و گفته بودم که با کمک شما انجام ميشه!... راستش يه ايميل از يه نفري
    که هنوز نميشناسمش دريافت کردم که فعلا" تصميم گرفتم اون کار رو عقب بندازم! فقط به اين دوست عزيزم
    ميگم که کمي عجله کنه .

  • آدم و حوّا
    :::::::::::::::::::::::::::
    |x.20.Aban.1380.x|
    شهرزاد قصه گو از تذکرت ممنونم.! لحاظ شد . خيلي گرد و خاک کردي آبجي.من فکر ميکردم با اين کارم به حواها خيلي احترام گذاشتم! ظاهرا" تصورت چيز ديگه اي بوده! :p . در ضمن. درسته که خودم رو جزو آدما نميدونم ولي ... بابا مام آدميم هان! بعضي وقتا بعضي چيزا رو يادمون ميره! در هر حال ممنوت از تذکرت. يه چيزه ديگه! اگه به دوستت دسترسي داري و ميتوني ازش يه سوالي بپرسي, ازش بپرس به نظر اون بالاخره تونستي حوا بشي يا نه! اگه نشدي بگو تا از قسمت مربوطه لينکت رو خارج کنم . حالا بعدا" يه فکري به حال اينکه کجا قرار بگيري خواهم کرد. فکر کنم آخرش بايد خودت نظر بدي.
  • سالها دل طلب...
    :::::::::::::::::::::::::::
    |x.20.Aban.1380.x| 

    راستش من هر روز از وبلاگم گزارش ميگيرم که از چه کشورهايي وبلاگم رو مي خونند.در عين حال ايميل هاي محبت آميز شما دوستان هم هست. يک بار با يکي از دوستاي بسيار عزيزم که تو سويس زندگي ميکنه صحبت ميکردم. 
    ازش پرسيدم چه دليلي داره که ايرانيهاي خارج از کشور به خوندن نوشته هاي من بيشتر علاقه دارند؟ البته مسنجرم به صورت فجيعي منفجر شد و ديگه نتونستم به اينترنت متصل بشم ولي ايشون به من خيلي لطف دارن و براي همين تو يه ايميل مفصل (که واقعا" جاي تقدير داره) برام جواب رو نوشتن! راستش اين جواب روي من خيلي تاثير گذاشت حالا بعد از اينکه خوندينش ميگم چرا! براي همين فکر کردم اگر بقيه هم اين متن رو بخونند ممکنه موثر باشه. من هم بي اجازه ايشون! (ساناز خانوم شرمنده!) بخشي از جوابشون رو براتون تايپ ميکنم! ... 
    "وقتي اينجا اومدم وقت بيشتري پيدا کردم که در مورده اون چيزي که هستم و بودم و خواهم بود فکر کنم. يعني براي يه تولد جديد که در اينجا باهاش روبرو شدم احتياج داشتم يه ذره به عقب برگردم, خودم و شرايطي که باهاش بزرگ شدم و اعتقاداتي که به اسم فرهنگ پذيرفتم و باهاش بزرگ شدم بيشر بشناسم و ببينم کجاش خوب بوده و کجاش رو بايد دور ريخت براي زندگي در يه جامعه ديگه با يه آداب و فرهنگ ديگه و براي اينکه خودم را هم از دست ندم. 
    در نتيجه بايد دوتاشو خوب ميشناختم و براي رسيدن به شناخت اونجا بايد در مورده اونجا و آدما و تفکراتشون, فکراشون و و و ... بيشتر بدونم. در يه کلام اينکه وقتي اونجا بودم از خلاء ندونستن اينجور چيزا زياد رنج نميبردم(چون همه جا باهم بود و همه هم همين بودند کم و بيش) ولي اينجا کاملا" حسش کردم. يعني فرهنگ من و شناخت از اون شد وظيفم. 
    چون هم خودم و هم ديگران ازم اون رو ميخواستند و يه جوري اين ميشه يه سلاح براي تو براي دفعا از آنچه که داري و حقه دفاع ازش روهم داري. 
    مخصوصا" کشور ما که همه يک فکر خاصي ازش دارند و اين فکر اصلا" به نظر من خوشايند نبود و نيست. 
    در نتيجه به خودم گفتم بايد اون چيزي که نيستيم به اينا بفهمونم و اون چيزي که هستيم و ...... 
    در اين شرايط شناخت همه چيز از اونجا (ايران) برام لذت داره! ميدوني ... من خيلي ناراحت ميشم وقتي ميبينم يه آدمايي مثله اينا که واقعا" ميگم بدون هيچ غرضي که هيچي واقعا" نمي فهمن. 
    ... اينا مثل آدماي برنامه ريزي شده هستند. براشونيه چيزايي جالبه که از نظر من واقعا" احمقانه است.اينا به يه چيزاييشون افتخار ميکنند که واقعا".... بگذريم. 
    اين عوامل عواملي ميشه که دلت ميخواد بيشتر از اونجا(ايران) هر چيزي درش ميگذره اطلاع پيدا کني و بيشر بشناسي. 
    ....." 
    من از داشتن همچين هم وطن هايي افتخار ميکنم. نه فقط به عنوان يک هموطن. بلکه به عنوان يک انسان که ميخواد خودش رو و محيطش رو بشناسه. خوشحالم که توي اين دنيا هنوز کساني پيدا ميشن که خودشون رو تو هياهوي پر زرق و برقش گم نميکنن و دنبال چيزاي اصليتر و ناب تر ميگردند. 
    نظر ساناز رو باهم خونديم. من اونجا نيستم که بتونم نظري بدم. اين رو هم نميخوام بگم که موافقم يا مخالف.... فقط اين استفاده رو بکنم. آيا ما به عنوان کساني که داريم در درجه اول 
    تو ايران و در درجه دوم تو اين دنيا زندگي ميکنيم وظيفه نداريم که همچين دغدغه هايي داشته باشيم؟ که اول به عنوان فرد. بعد ملت و بعد بشريت, کي هستيم؟ براي چي هستيم ! اينکه صبح از خواب بيدار ميشيم. سر کارو يا دانشگاه ميريم. خودمون رو درگير مسائل کوچک مي کنيم و... دوباره فردا و فردا وفردا همين و همين و همين! و عمر تموم ميشه! و نميفهميم که تو اين دنيا چه کرديم و وظيفمون چي بوده و ... اميدوارم روزي نشه که از خواب بلند شيم واز خودمون شرمنده بشيم ... 
    براي "ساناز از سويس" آروز موفقيت ميکنم و ازش ممنونم که مارو وادار به فکر کردن کرد. کاري که تمام فلاسفه, پيامبران, معلمين و ... انجام ميدن. فکر کردن! 


  • الهي جز جيگر بگيري, الهي وبلاگ صاحاب بشي
    :::::::::::::::::::::::::::
    |x.19.Aban.1380.x| اينا لعن و نفرينائيه که مادر بزرگاي نسل بعد به نوه هاشون خواهند کرد.!
    اين وبلاگيدن هم معضلي شده براي من... آدم دچار پارادوکسهاي عميق فلسفي ميشه! اگه مرحوم شکسپير
    زنده بود حتما الان اينو ميگفت.وب لاگيدن يا نلاگيدن! مساله اين است.
    راستش من الان دقيقا" 4 شبه که درست نخوابيدم. چشم هام پف کرده! خستگي مفرط دارم و ... يکي نيست بگه آدم عاقل(کي گفته؟) نونت نبود آبت نبود وبلاگيدن چي بود؟
    بگذريم. خدا نصيب نکنه. فعلا" که تو رو دربايستي خودم و ويزيتورهاي وبلاگم موندم.

  • خيلي دوست دارم يک نفر از منظر جامعه شناختي اين پديده وب لاگ نويسي رو بررسي کنه. خوشبختانه تعدادي از اساتيد فن هم خودشون درگير اين مساله شدن و اگه کسي همت کنه و اين کار رو انجام بده خدمت بزرگيه!
    رشد وبلاگ نويسي بسيار پديده قابل تامليه... داشتم نوشته هاي پخته و سنجيده آقاي حسين ستاره رو مي خوندم به اين مطلب بر خوردم :
    لطفا عادت کنيد. اين روزها نام هاي ناآشناي بسياري را در صفحات وبلاگ خواهيد ديد که هر کدام سخن از دلمشغولي خود دارد و انديشه را به کلام آورده است. به عبارت ديگر اين نسل تازه متولد شده از مقوله مستمعي به دايره گويندگي پناه آورده است . اما آيا اين گويندگان امروز، خود نيز بدنبال مستمعيني مريد پا به اين عرصه گذاشته اند يا تنها به تسلاي خويش مشغولند. آيا به عرضه خويش مشغولند يا در سوداي نمايش خويشند.هر چه که هست عادت کنيد به اقيانوسي که در درون خويش مامن بسياري از موجودات است. برخي نرم تنند و برخي سخت پوست، برخي شاداب از عمر دوروزه اند و برخي نظاره گر، برخي به درد آمده اند و برخي به جشن، برخي جوانند و برخي ميانسال و برخي کهنسال، شما غواصي کنيد و نياز خود را از دل اقيانوس برگيريد.
    راستش فکر ميکنم نيازه که روي اين مساله بيشتر فکر کنم, يعني همه ما به اينکه چرا مي نويسيم. آيا صرفا"
    به قول حسين درخشان دچار يک نوع خود بزرگ بيني اونم از نوع سانتيمانتالش شديم يا ...

  • پسر! اين کتاب يگانه ريچارد باخ محشره .فقط اين تيکش رو بخونين...به اوضاي امروز دنيا خيلي مي خوره! "فرياد زدم : چرا؟ مگر چه چيز لعنتي شگفت انگيزي در کشتار هست که در تمام تاريخ هيچ کس براي حل مشکلات راهي زيرکانه تر از کشتن مخالفان پيدا نکرده است؟ اين است نهايت هوش بشر؟ هنوز که هنوز است انسان هاي نئاندرتال هستيم. زوغو ترسيده, زوغو ميکشه! مگر ... من که نمي توانم قبول کنم که هميشه همه آدمها اينقدر ابله بوده اند! اين که هيچ کس هيچوقت ....
    احساس عجز جمله ام را ناتمام گذاشت. به لسلي و اشک هايش که فرو ميريخت نگاه کردم.آنچه مرا از کوره در ميبرد اورا دچار اندوهي عميق کرده بود .....
    فکر کردم, لعنت بر اين وضع, آيا به جاي دست يافتن به زيبائيها و پاس داشتن شکوهي که بسياري از آن بهره مندند, بايد اينطور به پست ترين مرتبه نزول مي کرديم که با فشار دکمه اي نور را از جهان دريغ کنيم؟ ...

  • موج مرده
    :::::::::::::::::::::::::::
    |x.18.Aban.1380.x|
    ..... - سردار از پسرتون چه خبر؟
    -سردار (با قيافه اي که اگه ميديدنش ميفهميدين که خرد شدن يه آدم چقدر سخته!) : 8 سال جلوي خط رو به ما سپردين مارو فرستادين جلو و ما بچه هامون رو به شما سپرديم ولي خدا وکيلي کي درست تر انجام داد؟
    اين جو اب سردار مرتضي است (که نقشش رو پرويز پرستويي بازي ميکنه) وقتي کسانيکه از مرکز اومده بودند براي بازخواستش, سردار جواب همه سوالاتشون رو بهشون داده بود, و اونها اين سوال رو مطرح کردند.
    بازي پرستويي مثل آژانس شيشه اي شاهکار بود. اگه کسي باشي که حتي براي يک بار تمام دوست داشتنت و حتي منطقت در برابر اصول اصلي و آرمانهات و به قول فرنگيا Principles قرار گرفته باشه, خواهي تونست سردار رو درک کني. به نظر من حاتمي کيا با اين فيلم اعلام کرد که دوران فيلم جنگي و تفکر آرمانخواهانه به صورت قديميش حداقل براي حاتمي کيا تموم شده. در انتهاي فيلم من تنها چيزه که به فکرم رسيد اين بود " تق! تموم". نميخوام فيلم رو براتون تعريف کنم چون پيشنهاد ميکنم ببينينش ولي تصورم اينه که اون 15 دقيقه اي که از فيلم حذف شده خيلي بهش صدمه خورده! و اصلا" فيلم با فيلمهاي قبلي حاتمي کيا قابل قياس نيست. حاتمي کيا عادت داره که به آدم شوک وارد کنه. مخصوصا" ديالوگهاي شاهکارش که آدم رو رو هوا معلق ميذاره تا خودت تصميم بگيري. حاتمي کيا نميگه کدوم طرز فکر درسته فقط ميگه اين دو وجود دارند و جايگاه خودش رو هم مطرح ميکنه. سرداره "موج مرده" همون حاجي آژانس شيشه ايه که ديگه صبرش تموم ميشه. سردار هم مثل حاجي که جاي پاش روي خط کشي خيابون(سمبل قانون) باقي ميمونه, براي قانون عرف ارزشي قائل نيست. قانون هردوشون قانونه دله. گرچه اينقدر عاقل هست که نشون بده باز تو اين دنيا با مجموع روابط جديد حرف دل به تنهايي دل آخرش به جايي نميرسه! ولي هيچوقت به ما نميگه که کدومش درسته. دل يا عقل سليم! يادمه يه بار حاتمي کيا ميگفت : دنياي امروز اينقدر پيچيده شده و رابطش تو هم تنيده که ديگه مثل قديم نميشه گفت چي خوبه و چي بده! حاتمي کيا ميدونه که تو دنياي جديد "دون کيشوت" محکوم به فناست. حتي هرچقدر آرمانهاي انسان خواهانه داشته باشه. ولي جايگزيني براي اون نداره.
    در نهايت بايد بگم حيف اين فيلم که اينقدر با نامردي مصله شده و تقريبا" اصل فيلم رو سانسور کردند. حبيبي که توي اين فيلم نقش زيادي داره همون پسره حاجيه تو آژانس. که وقتي با حاجي حرف ميزنه ميگه : " بابا شما راست ميگين يا اون! من فقط ميدونم که اونها هم ميگن حق با اوناست!" و حاجي جوابي براش نداره. نسل جديد ارمان هاي نسل قديم رو نداره و از طرفي نسل قديم نميخواد اين رو بپيزيره که اون آرمانها رو ديگه مثل قديم نميشه پيادش کرد. بايد حرف جديد زد. ولي حقيقت اينه که نسل جديد فقط اينو ميدونه که نمي خواد مثل قديمي تر ها باشه و لي هنوز نميدونه چي ميخواد. و اين بزرگترين شکاف بين دو نسله. نسل جديد قبول دارند که پدرانشون در زمان خودشون بهترين بودند ولي نظرشون اينه که اون دوره ديگه گذشته. هيچوقت مونولوگه حاجي رو که توي فيلم آژانس شيشه اي روي زمين نشسته بود و حرف ميزد رو فراموش نميکنم. بعد از اينکه تعريف ميکنه که چطوري با غول جنگيدند, ميگه وقتي برگشتن همه يه جور خاصي نگاشون ميکردند, فکر ميکردند غريبه هستند...
    بايد بگم بغير از يکي دو صحنه که خيلي تصنعي درست شده, فيلم برداي اين فيلم واقعا شاهکاره و جزء معدود فيلماي ايرانيه که از نظر تکنيکي حرفي براي گفتن داره. راستي آزيتا حاجيان هم نقشش رو خوب تو اين فيلم بازي ميکنه. اگه خيلي طرفدار فيلماي حاتمي کيا و اصولا" فيلمهاي قوي هستيد, سعي کنيد فيلم سانسور نشده رو پيدا کنيد. اگه موفق شدين من رو هم فراموش نکنيد.
  • اگه الان قيافم رو ببينيد ممکنه من رو با Twin Towers اشتباه بگيريد. نتيجه 4 روز کم خوابي بهتر از اين نميشه! مخصوصا" اگه ميخواستي جمعه خودت رو بخوابي ولي گول خردي و رفتي کوه!

  • بيوگرافي من
    :::::::::::::::::::::::::::
    |x.17.Aban.1380.x|

    چند نفر از دوستان از من خواستند که بيوگرافي خودم رو براشون ايميل کنم. احتمال داره دوستان ديگري هم 
    بعدها تو ايميل هاشون اين رو از من بخوان براي همين تصميم گرفتم تا جوابي که براي يکي از اين دوستان نوشتم رو
    رو وبلاگم بذارم تا...

    - بخشي از ايميل يکي از دوستان :
    BLOB BLOB BLOB BLOB
    rasti natoonestam zendegi namat ro peida 
    > konam, nemixahi hichi az xodet begi, man be onvane ye xanande doodst 
    > daram bedoonam daram matalebe che kasi ro mioxoonam! 
    BLOB BLOB BLOB BLOB

    جواب من :
    ............
     پرسيده بودي که دنباله بيوگرافي من گشتي و پيدا نکردي. يه چيزو برات ميگم بعدش نظرت رو بگو بيوگرافي مفهومي نداره وقتي تو ميتوني با افکار من, من روبشناسي. من يک آدمي هستم که با هر قالب و چهار چوبه محدود کننده اي مخالفم.به نظر من قالبهايي مثل "جنسيت, سن, مليت, مذهب و حتي تحصيلات" چيزايي هستند که باعث ميشن ما همه چيز رو فيلتر شده و از دريچه اونها ببينيم. محدوديتهايي که جامعه در طول رشد به ما داده. من اعتقادم اينه که انسان يه وجود نامحدوده که تو غالب نميگنجه و در هر لحظه تعريف ميشه اونوقت چطوري ميتونم از خودم بيوگرافي بگذارم در حاليکه به نظرم هيچ مفهومي نداره. من به عنوان يک انسان در همين لحظه که دارم مينويسم تعريف ميشم نه در گذشتم. حالا که فرصتي پييش اومده که ديگران بتونن من رو بدون هيچ پيش فرضي و از روي عقايدم بشناسند نميخوام اونها رو درگيره بندهاي گذشته و تعريف محدودي کنم که من رو از اون طريق تعريف کنند.  اين رو اصلا به خودم يه جور توهين ميدونم.  بعد از همه اين حرفايي که زدم اگه هنوز احساس ميکني ممکنه با دونستنه گذشته اي که ديگه وجود نداره, ميتوني يک انسان رو بشناسي من سعي ميکنم اين سايه ها رو برات بنويسم. ............
    و جواب دوستم :
    BLOB BLOB BLOB BLOB

    felan faghat mitoonam behet begam ke harfet ro 
    dar morede avamele mahdood konande-ie mesle sen o melliat o mazhab 
    kamelan ghabool daram shayad yeki do sale pish in nazar ro nadashtam 
    vali hala xodam az nazdik in ghazie ro tajrobe kardam, midooni vagheiat 
    ine ke ma too Iran xeili mahdood o baste boodim manzooram mohitemoone.

    BLOB BLOB BLOB BLOB
  • امروز يه مقاله جالب خوندم که يه فرد اسکاتلندي که دوماه در ايران با پاي پياده مسافرت کرده راجع به دختر خانوما و خانوماي ايراني نوشته که گرچه من با اون به طور مطلق موافق نيستم ولي خوندنش به آدم ديد کسي که از خارج از فرهنگ ما داره سيستم رو ميبينه ميده. مقاله جالبيه. شروعش اينطوره که ميگه اونها آزاد نيستند چون افکارشون آزاد نيست
    خوندنش رو براي همه خانوما و آقايون پيشنهاد ميکنم

  • ايزو, هري پاتر و بارون
    :::::::::::::::::::::::::::
    |x.16.Aban.1380.x|

    امروز صبح جاتون خالي تو يه کارگاه آموزشي يک روزه ISO 14000 شرکت کردم. الان نميخوام راجع به اين استاندارد خيلي حرف بزنم فقط بگم که استاندارد ايزو 14000 يک استاندارد مديريتي زيست محيطيه تو سايت ايزو به طور خلاصه راجع به اين استاندارد نوشته شده :"به بيان ساده ايزو 14000 به مديريت زيست محيطي مربوط ميشه. بدين معني که به کارهايي اطلاق ميشه که سازمانها انجام ميدن تا آثار مخرب زيست محيطي که فعاليتهاي اونها باعث ميشن رو به حداقل برسونن" و اما صحبت اصلي من امروز راجع به ايزو نيست. اون رو ميتونيد از روي سايتش بخونيد, ولي در مقدمه اين کارگاه آموزشي يک سري آمار تکون دهنده داده شد که دوست دارم با شما مطرح کنم.
    قبل از اون يه گريزي ميزنم به کتاب "زندگي در عيش مردن در خوشي" که توش اشاره شده به اينکه يکي از ضررهاي و معايب تاويزيون, گسترده ترين رسانه جمعي اينه که اينقدر با سرعت زياد و خلاصه اخبار و آمار رو در اختيار بيننده هاش ميذاره و اينقدر به سرعت قابل تعويضه کانالهاش که حساسيت انسانها رو نسبت به خبرهاي مهم و آمار از بين مي بره! ولي من مطمئنم که شما خواننده متني که در پيش رو دارين اينطور آدمي نيستيد. با اينحال مي خوام بهتون يک شوک وارد کنم. شوکي که به خودم هم وارد شد بعد از شنيدن اين آمار: 

- جمعيت جهان حدود 6 ميليارد نفره که با توجه به رشد 1/7 درصدي, جمعيت جهان هر 40 سال دو برابر ميشه و به عبارت ديگه هر سال 92 ميليون نفر به جمعيت جهان اضافه ميشن که از اين 92 ميليون 88 ميليون نفرمتعلق به کشورهاي در حال توسعه هستند.
- 1/2 ميليون انسان از داشتم آب سالم براي آشاميدن بي بهره اند
- 800 ميليون نفر در جها از گرسنگي و سوء تغذيه رنج ميبرند
- حدود يک ميليارد نفر از افراد بالغ جهان قادر به خواند  و نوشتن نيستند
- 85%  در آمد دنيا متعلق به 23% از مردم آن است و بيش از يک ميليارد نفر از مردم جهان در فقر مطلق به سر مي برند.
- بشر امروز ظرف 17 روز معادل تمام توليد سال 1900 کالا و خدمات توليد مي کنه
- در 25 سال گذشته انسان 30% از منابع طبيعي دنيا رو نابود کرده
اگه بخوام ادامه بدم مطمئنم که گريتون ميگيره ولي فقط يه آمار تکون دهنده ديگه بهتون بدم که يکم با خودتون فکر کنيد و فکر کنيم با داشتن همچين طرز تفکري آيا ما آمادگي جامعه مدني رو داريم يا نه :

** طبق آمار سازمان بازيافت و تبديل مواد شهرداري تهران روزانه 6 هزار تن زباله در تهران توليد ميشه که 4500 تن از اون رو پسمانده غدايي تشکيل ميده که حداق روزي دو  هزار تن از اون مواد غذايي قابل مصرف بوده که دور ريخته شده! لابد اينکه ما اينقدر عقل نداريم که منابع ملي که به خودمون و نسلاي بعدي تعلق داره رو درست مصرف کنيم به استکبار جهاني يا نبودن آزادي بيان ربط داره! اين رو براي اين گفتم که ما هميشه عادت داريم براي تبرئه خودمون و اينکه جرات نداريم مسئوليت اشتباهاتمون رو بپذيريم هميشه دنبال يک بهانه ميگرديم و اصولا" ملتي هستيم که براش پذيرش تئوري توطئه خيلي راحت تر از اينه که روزي يه ليوان آب کمتر مصرف کنه يا موقعي که بنزين ميزنه يکم حواسش رو جمع کنه و يا...
اول آمار جهاني رو دادم  که بدونيد اين درد درد دنياست و با توجه به اين آمار شما فکر ميکنيد بشر امروز با اينهمه پيشرفت تکنولوژيک که داشته, چيزي به نام عقل توي کلش پيدا ميشه؟؟ ! من که شک دارم. نهايتا" ميخوام بگم! ما چطور انسانهايي هستيم! اين سوالي که از خودم مي پرسم آيا اينقدر سنگدل و بي تفاوت شديم که اين آمارها برامون صرفا" يک سري عدده؟ ما که ميگيم بني آدم اعضاي يکديگرند و پز ميديم که اين شعار جهاني از ما بوده آيا تابحال يه لحظه فکر کرديم که مسئوليت همه اين بدبختيا و جنگاي دنيا متوجه ما هم هست؟ ايا اگر اصولا در دنيا بدبختي, فقر و جنگ باشه ما مي تونيم خودمون رو کنار بکشيم و ....

  • و اما ميرسيم به هري پاتر اين جادوگر جوان که ميليونها جلد از کتاباش در سرتاسردنيا فروش داشته!!!! و اين که 8 روز ديگه تو لندن فيلمه کتابه "هري پاتر و سنگ جادو" به روي اکران مياد و شايد باور نکنيد که پيش فروش بليطهاش توي  بازار سياه اينترنتي به 147 پوند انگليس (حدود 150 هزار تومن) ميرسه!اين عدد رو با آمار بالا مقايسه کنيد و عمق تفاوت رو درک کنيد
    در هر حال من نميخوام حال گيري کنم. به طور خلاصه اين سايت يه قسمت داره که ثبت نام ميکنيد وبعد از ديدن ليست چيزاي مورد نيازتون , کلاه کذايي چنتا سوال ازتون ميپرسه و شما رو توي يکي از گروهها قرار ميده. يک بخش به آموزش 4  مهارت اصلي بازي کويديش اختصاص داره. در قسمت ديگه از سايت يه بازي قرار داره که تور هاگوارتزه و با فلش و يا يه نرم افزار سه بعدي ميتونيد اون رو ببينيد که در حالت سه بعدي بايد نرم افزار مربوطه رو داونلود کنيد.
    نهايتا" اين سايت اينقدر جذاب و حرفه اي طراحي شده که پيشنهاد ميکنم حتما" خودتون توش يه چرخي بزنيد.

  • امروز تهران يه بارون حسابي اومد. و هوا واقعا"صاف و تميز بود. يه خبر خوبه ديگه هم دارم و اون اينه که قله توچال سفيد شد. و البته مشکل ترافيک بعد از بارون باز هم براي N امين بار تکرارشد! بعضي وقتا فکر ميکنم ما تو تهران رو لبه تيغ زندگي ميکنيم. کافيه يه مقداري وزن يه طرفمون زياد بشه. اين خيلي مسخرس که هر بارون يا برف يا هر اتفاقي که روال زندگي رو تو تهران يک مقداري تغيير ايجاد ميکنه اينهمه رو ترافيک تاثير بذاره! انگار که اهالي تهران فقط براي شرايط عادي اونم به بدترين نحو تعليم ديدن و اگر هر اتفاق کوچيکي بيفته -مثل شاگرد تنبلايي که هميشه با تقلب نمره آوردن و ناگهان تو يه امتحان امکان تقلب براشون وجود نداره- قاطي ميکنيم. پليس هم که قربونش برم تو تهران فقط باعبارت "جريمه کن تا کامرا باشي" شناخته ميشه و انگار تو دائرالمعارف تهران هيچ تعريف ديگه اي نداره و متاسفانه مردم هم اين رو به عنوان يک اصل پذيرفتند! ! مثل خيلي چيزاي ديگه که ....

  • مرده و قولش!
    :::::::::::::::::::::::::::
    |x.15.Aban.1380.x|

    راستش خيلي حرفا امروز ميخواستم بزنم! از رابطه دموکراسي و رانندگي تا اينکه ما بايد به اين ايده برسيم که واقعا" هيچ کار بزرگي ممکن نيست مگر باهمکاري و اينکه ما نبايد چيزهايي که بلديم از هم پنهان کنيم و بلکه هر چيز جديدي که فرا ميگيريم به سرعت Publishش کنيم و اتفاقا" اون رو سريع به ديگران منتقل کنيم تا يه ماي خوب تشکيل بشه نه يه ما با قدرتهاي متفاوت که باز يه عده قوي تر باشند و يه ما با کلي من متوسط و فقط چنتا من قوي تشکيل بشه! (راجع به اينکه در حال حاظر قدرت مفهومش عوض شده و از اقتصاد به اطلاعات -يا بهتر بگم دانش- تغيير ماهيت داده حتما" کتاب "جابجايي در قدرت" آلوين تافلر رو بخونيد)
    منظور من هم از قوي اينه که يه عده اطلاعات بيشتري داشته باشند و يه عده کمتر... خوشبختانه اين قضيه حداقل راجع به وب لاگ نويسا صدق نميکنه و احساس ميکنم ما داراي تفکري از نوع ديگه هستيم يه مدل فکر کردن از نوع دنياي جديد که البته هنوز بايد پرورشش بديم.
    باورم نميشد همون روزي که من وبلاگم رو به روز در آوردم و لينک بقيه دوستان رو توي صفحاتم قرار دادم بقيه هم همين کار رو کرده بودند و اين اتفاق قشنگيش به اينه همونطور که رضا قاسمي  (دوست بسيار عزيزي که نه ديدمش و نه حتي باهاش ارتباط الکترونيکي داشتم و اون رو فقط از روي نوشته هاش ميشناسم) عنوان کرده بدون هيچگونه هماهنگي بوده و نشون دهنده اينه که يه نوع از طرز تفکر جديد و مطابق با زمانه اطلاعات بوجود اومد و به نظر من وظيفه ما اينه که تا اونجايي که ميتونيم اون رو گسترش بديم.
    دوست دارم اين مساله رو بازترش کنم و قصدم هم همين بود ولي يه تلفن بهم شد که سخت ذهنم رو مشغول کرده و نياز به فکر باز دارم. 
    ولي دوست دارم که حتما راجع به اين مساله مفصل بنويسم.
  • بالاخره کتاب "يگانه " -ريچارد باخ- رو از کتابفروشي فردوسي به قيمت 1600 تومن ابتياع کردم! من با ريچارد باخ با کتاب "جاناتان مرغ دريايي" آشنا شدم. يه روزي حتما" يه بحث مفصل راجع به کتاباش و سبک نوشتنش خواهم داشت.
    پشت جلد نوشته "تصادفي يکي از کتابهايم را بردار, انگشت روي صفحه اي بگذار و آنرا بخوان. اين کار را سه بار انجام بده,اگر کلمه به کلمه و سطر به سطر آن علاقه و کششي در تو ايجاد کرد که کتابم را بخواني, آن را در آغوش بگير و بخر. اما اگر با هر بار خواندن آن  سردرگم و يا بي تفاوت شدي , بدان که اين کتاب تو نيست و آن را دوست نخواهي داشت. پس پولت را هدر نده". قاعدتا" من که مطمئنم پولم هدر نرفته!شما هم همين کارو بکنيد و اگه خوشتون اومد بخرين.
    (قابل توجه بهنام : ريچارد باخ معتقده که چيزي به نام تصادف وجود نداره و تمامي اتفاقات زندگي معني خاص خودش رو داره که اگه يه روزي بتونيم اونها رو به هم ربط بديم يه الگوي بسيار جالب پيدا مي کنيم که وظيفه ما در اين دنيا رو توجيه ميکنه)


  • رابطه اينترنت با درمان سرطان! 
    :::::::::::::::::::::::::::
    |x.14.Aban.1380.x|

    توي اين سايبراسپيس از جون آدميزاد تا شير مرغ!;)پيدا ميشه! هيچوقت فکر ميکردين شما بتونيد در درمان سرطان نقشي داشته باشيد؟
    ولي باور کنيد که توي اين دهکده جهاني همه چيز ممکنه! حتي مشارکت شهروندانش در درمان سرطان.وارد اين صفحه سايت اينتل که ميشيد سر درش نوشته
    Millions of people worldwide are affected by cancer, diabetes and other diseases. You don't have to be a scientist to help find a cure.
    قضيه از اين قراره که محققين علم پزشکي با کمک کامپيوتر داران روي داروهايي  براي درمان سرطان تحقيق مي کنند.اين مدل کارها نياز به داشتن سوپر کامپيوتر داره که بسيار گران قيمته.ولي شرکت اينتل يه نرم افزار نوشته که مي تونيد اون رو داونلود کنيد و وقتي که روي کامپيوترتون اجراش کنيد جزئي از يک "سوپر کامپيوتر مجازي" ميشيد که در حال کار روي اين داروهاست. روالش هم به اين صورته که هر بار به اينترنت متصل ميشيد اين برنامه به صورت اتوماتيک يک تکه از يک مسئله بزرگ رو از روي سايت داونلود ميکنه و شروع ميکنه به حل کردنش و هر بار که مجدد به اينترنت وصل شديدنتيجه رو براي سرويس دهنده اصلي ارسال ميکنه و يک مسئله جديد براي حل کردن رو دريافت ميکنه. بايد به دارندگان اين ايده آفرين گفت. جهان داره به جايي ميرسه که مشکلاتش رو شهروندان جهاني فقط ميتونند حل کنند. خوبه که ما شهروندان ايراني يکم ياد بگيريم که اگه واقعا به مفهومي به نام دموکراسي اعتقاد داريم بايد به همون نسبت هم در کارهاي مدني شريک باشيم و اين نشه که فقط راي بديم و ... دوست داشتم امروز راجع به رابطه رانندگي و دموکراسي حرف بزنم! ولي ميگذارمش براي فردا
  • يادمه يه زماني وقتي براي اولين بار Yahoo! Messenger رو داونلود کردم در به در دنبال يکي ميگشتم که اسمش رو به ليستم اضافه کنم که فقط بتونم امتحانش کنم و اولين باري که تونستم باهاش Voice Chat کنم نزديک بود از خوشحالي و ناباوري با مغز برم تو مونيتور ولي امروز از ترس بمباران پيغام هميشه Invisible ميام ...و خوشبختانه هر جا که ميرم که يه جورايي به اينترنت متصلند همه در حال Message بازي هستند. (Solitair  بازي که دردسر Offline براي همه شرکتها بود کم بود اينم اضافه شد! تازه اون مفسدش از نظر زماني و هزينه خيلي کمتر بود)-در هر حال اينم از کاربرد اينترنت در ادارات و شرکتها- خلاصه که اگه ميخوايد با دونستن Smily هاي Secret ياهو مسنجر جلوي طرفتون پز بدين به اين .سايت مراجعه کنيدwww.wackyb.co.nz/yahoo.html

  • بيزنس,پيتزا, فلسفه 
    :::::::::::::::::::::::::::
    |x.13.Aban.1380.x|

    راستش امشب اينقدر چيزاي خوب خوب اتفاق افتاد که فرصت نميکنم داستان وبلاگر شدنم رو تعريف کنم.
    جاي همتون خالي, با سجاد و سلمان قرار شد بريم استار برگر! راستشو بخواين اينقدر شلوغ بود که اساسا" قيدش رو زديم و تصميم گرفتيم بريم بوف! البته اساسا" اينکه استار برگر چرا موفقه و آيا بايد اينقدر موفق باشه و اينکه تو ايران در حال حاظر چيزي به نام کيفيت به اون صورت وجود نداره و.... به قول سجاد "من اگه جاي استار برگر بودم يه ساندويچ درست ميکردم 100 تومن اسمش و هم ميگذاشتم استار برگر! مردم هم چه صفي ميکشيدند" رو نميخوايم بحث کنيم. بحث خيلي عميق تر  و سنگين تر از اين حرفاست ;) در حالي که با کلي غر غر از اينکه چرا شمارمون رو صدا کردن و ما اينهمه زحمت کشيديم و رفتيم دم پيش خون و غذامون آماده نيست! تازه هنوز يارو نميدونه وقتي سه تا غذا ميخواد بده لا اقل بايد خودش بدونه که به جاي يه دونه, سه تا سس يه وجبي بايد بهمون بده و تازه اين در شرايطيه که يه رقيب جديد براش پيدا شده, با کلي سلام و صلوات و غر غر و سس و چنگال ,غذا آماده شد و اما ميرسيم قسمتاي شيرين بحث...
    بحث اين بود, براي موفق شدن در هر کاري اول از همه بايد چهار چوبهاي خودمون رو بشناسم.ممکنه يه نفر تو 50 سالگي بشناسه يه نفر هم تو 20 سالگي ولي اين خيلي مهمه  چون از لحظه اي که واقعا شروع کني به شناخت چهار چوبهات از اون زمان موقعيتهاي بهتري که برات پيش مياد روکه بعضاها بهش ميگن شانس بهتر تشخيص خواهي داد و مخصوصا" اينکه اساسا" ايستادن و حرکت نکردن مرگه , اينکه من خودم شخصا" و سجاد هم همين حس رو داشت از اينکه ببينيم تونستيم يه کاري  بکنيم که مثلا" براي يه عده اي کار درست شده و يا اينکه تونستيم چيزايي رو به بعضيها ياد بديم که بعدها تونستن با اون چيزها تو زندگي موفق باشند البته به اين قضيه  به عنوان يه موسسه خيريه مسلما" نگاه نميکنيم! خلاصه که جاي همتون خالي! اونايي که ناز کردن و نيومدن هم سرشون کلاه رفت! خودشون بهتر ميدونن!(البته اينکه سر ما کلاه رفت که نمونديم يا سر اونها که نيومدن هنوز مطمئن نيستم) ولي ظاهر قضِه که اينو ميگه.
    راستي بخش بيزنيسش اين بود که من و سجاد عميقا" معتقد بوديم که همين الان تو ايران ميشه يه بيزنس کوچيک درست کرد که با بزرگها رقابت کنه...
  • مثل همه سايتهاي ديگه از اين مدل که اولش مجاني هستند ,سايت http://www.goldlinewebcall.com/هم در حال حاظر سرويس تماس تلفني به کانادا از طريق اينترنت رو فعلا" مجاني ارائه ميده و ظاهرا" حدود 500 دقيقه که در هر حال رقم کمي نيست ميتونيد مجاني صحبت کنيد.براي اين کار هم يه فرم رجيسترشين خيلي ساده داره که بعد از اينکه لاگين کردين تو سيستمش يه نرم افزار حدود 1.5 مگي رو داونلود ميکنيد و...البته من داونلودش کردم ولي هنوز نصب و استفاده نکردم. اگه کل سايت تقلبي بود و اين برنامه فقط يه اسب تروآ بود که همه پسوردهاتون رو دزديد من هيچ مسئوليتي قبول نميکنم

  •   پادشاه دانا 
    :::::::::::::::::::::::::::
    |x.13.Aban.1380.x|
روزگاري در شهر دور دستي به نام ويراني حاکمي حکومت ميکرد که هم توانا بود و هم دانا. مردمان از توانائيش ميترسيدند و به سبب دانائيش دوستش داشتند. 
در ميان اين شهر چاهي بود که آب سرد و زلالي داشت و همه مردم شهر از آن مي نوشيدند,حتي حاکم و درباريان, زيرا که چاه ديگري نبود.
يک شب هنگاميکه همه در خواب بودند,جادوگري وارد شهر شد و هفت قطره از مايع شگفتي در چاه ريخت و گفت "از اين ساعت به بعد هرکه از اين آب بنوشيد ديوانه ميشود"
بامداد فردا همه ساکنان شهر به جز حاکم و وزيرش از چاه آب نوشيدند و ديوانه شدند, چونانکه جادوگر گفته بود.
آن روز مردمان در کوچه هاي باريک ودر بازار کاري نداشتند جز اين که باهم نجوا کنند"امير ما ديوانه است. حاکم ما و وزيرش عقلشان را از دست داده اند.يقين است که ما نمي توانيم به حکومت حاکم ديوانه تن در بدهيم.بايد او را سرنگون کنيم"
آن شب حاکم فرمود تا يک جام زرين از آب چاه پر کنند. وقتي جام را آوردند,از آن نوشد و به وزيرش داد تا او هم بنوشد.
از آن شهر دور دست ويراني غريو شادماني برخاست, زيرا که حاکم و وزيرش عقلشان را باز يافته بودند.
(پيامبر و ديوانه, نوشته : جبران خليل جبران,ترجمه : نجف دريابندردي)
اينکه من پيامبر هستم يا ديوانه رو نميدونم!دوست دار م از هر کدومش يکم باشم اميدوارم فکر نکنيد که من فکر ميکنم حاکمه هستم و وبلاگ نويسي معنيش خوردن اون آب هست. البته اگرم فکر کردين اشکالي نداري! خوبه آدم با خودش رو راست باشه!
;)

  • چگونه يک وب لاگر شدم رو فردا براتون تعريف ميکنم.

 
: : : : : : : :عليداد ابن الدين: : : : : : : :